?
سهشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳
دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۳
دوباره دیروز قدرتم رو بدست آورده بودم و خیلی میخواستمت.
دیشب خدا توی دل من اومده بود. مثل یه آتشفشان شده بودم.
اتاق روشن شده بود و محبت به همه جا میتابید.
همه زشتی ها دور شده بودن و ذات هرچیز نمایان بود.
من دیدم که چفدر دوستت دارم و ارزش تو رو درک کردم.
ما خدا رو تو دلمون فراموش کردیم. گاهی کورسویی از نورش رو احساس میکنیم و بقیه اوقات نمی بینیمش.
تناقضات خدای ما شدن.
کاشکی همیشه آتشفشان بودم.
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳
جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳
دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳
امروز فکر های جالبی تو ذهنم نیست!
یه کمی منصرف شدم.
حوصله ام هم حسابی سر رفته ، هیچی گرمم نمیکنه ، حتی آهنگایی که همیشه بهم کمک میکردن نمیتونن بهم کمک کنن.
احساس میکنم تو هم خیلی شل هستی و احساس میکنم سر هر چیزی باید باهات یحث کنم و سر هیچی نمیتونیم اتفاق نظر بیدا کنیم !
یه عمر عدم اتفاق نظر راجع به همه چبز جز سفر !
همه چیز رو باید بهت توضیح بدم و برعکس.
اینا ولی هیچ دلیل نمیشه.. ! تو واقعا از نظر من منحصر بفردی. وقتی طلوع میکنی گرم میشم.